با اجازه از مولانا: «یه کمی این مثنوی تاخیر شد!!!!» شرمنده!
ده دوازده سالی از اون روزایی که کار مستندسازی و فیلم ساختن رو شروع کردم گذشته و حالا با حداکثر یه کوله پشتی تجربه، پامو گذاشتم تو یه جاده ی جدید که فقط جاده بودن و راه بودنش، برام تازگی نداره والا همه چیز دیگه ش رو باید کشف کنم. هرچند اصولا ساختن هر فیلمی یه جور مکاشفه نیاز داره، اما حساب این یکی برای من جداست...
حدود 100 روزی می شه که ایده ی جدیدی رو دست گرفتم و دارم سعی می کنم تبدیل به تصویرش کنم. بذارین یه نمه مقدمه براتون بگم...
شاید بعضیاتون یادتون باشه که پدرم، تو بهار سال 74، تقریبا یه هفته بعد از نامزدی من، رختشو از این دنیا برداشت و و رفت. ضربه ی رفتنش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. هیچ وقت. بابا رو دوست داشتم چون صمیمی بود؛ بی ریا بود؛ باحال بود و بابام بود...
بابا دیابت داشت. از حدود سال 57 درگیر این مریضی شده بود. اون موقع یه مرد تنومند بود با یک و هفتاد قد و نود و دو سه کیلو وزن که بی اغراق کمتر از شیش هفت کیلوش چربی بود. یه کوه عضله سوار بر یه چارچوب فولاد. کنارش که راه می رفتم، مثل یه کنجشک بودم که تو سایه ی یه عقاب اینور و اونور می پره. سال 74 که از پیشمون رفت، کمتر از شصت کیلو داشت. آب شده بود. چشماش تقریبا چیزی رو نمی دید و هفته ای دوبار دیالیز می شد. زیر دیالیز، قلبش درد می گرفت و دکتر مربوطه می گفت «بابا جون، سعی کن آب کمتر بخوری تا اینقدر سر دیالیز اذیت نشی...» آب کمتر خورد و آخرای عید 74 با قند خون حدود 700 تو اورژانس بستری شد و بعدشم، شد اونچه شد...
جای خالیش همیشه گوشه دلم ذُق ذُق می کنه.
بزرگترین مشکل تومریضی بابا، ندونستن بود. ما همه نمی دونستیم. نمی دونستیم که این مریضی یعنی چی؛ که عواقبش چیه؛ که باید چکار کرد و چه کار نکرد؛ چی خورد و چی نخورد؛ چی پوشید و چه ورزشایی کرد و چه آزمایشایی روکی باید داد و کجاها رفت و ... ما نمی دونستیم... نمی دونستیم.
حالا به نسبت اون موقع اوضاع فرق کرده. بیشتر از صد عنوان کتاب درباره دیابت چاپ شده. انجمنهای جورواجور دیابت وجود داره؛ کلینیکهای تخصصی؛ اطبای بسیار و انواع و اقسام دستگاههای آزمایش قند خون و قلم انسولین و چه و چه و چه. اما این تغییرات گسترده، کماکان نسبت به گستردگی معضل دیابت، حقیر به نظر می رسن.
میگن طبق آمار (!) جامعه ی دیابتیهای ایران، حدود 4 تا 8 میلیون نفر جمعیت داره. همین یه جمله برای اثبات حرفای من تو پاراگراف بالا بسه. بین 4 تا 8 ، صد درصد اختلاف هست! این یعنی ما نمی دونیم چقدر دیابتی داریم؛ یعنی خیلی از دیابتی ها یا از مریضی شون خبر ندارن یا اونقدر جدیش نگرفتن که بخوان عضو انجمنی چیزی بشن تا به حساب بیان؛ یعنی هیچ ارگان منسجمی هم براش این قضیه اونقدر جدی نبوده که بیفته دنبالش و غربالگری کنه و آمار بگیره و ثبت کنه و ...
وقتی بابا رفت، تلویزیون سه تا شبکه داشت که حالا شده هشت نه تا! اما نه اون موقع و نه الان، هیچکدوم از اونا دنبال تهیه برنامه هایی جذاب برای مباحث پزشکی نبوده و نیستن. مثلا یه برنامه می سازن با یه اسم اینجوری: صبح و سلامت، سلامتی و نشاط، ... تو این برنامه یه جناب دکتر عزیز می شینه و توضیحاتی رو نصفه و نیمه به صورت کاملا شفاهی تقدیم مردم می کنه. خب، بسته به این که چقدر قیافه دکتر جذاب باشه یا اینکه چقدر تون صداش خوب باشه یا چقدر ایشون مفهوم و واضح و قابل درک صحبت کنند، برنامه دست و پا شکسته یه مخاطبانی رو جذب می کنه. یه شکل دیگه اش هم تقلید دست و پا شکسته ای از سریال پرستاران (All Saints) هست که بیماری، موضوع جانبی سریال هست. بنابراین اطلاع رسانی و افزایش آگاهی عمومی از این مسیر هم به بن بست می رسه. اینا رو بذارین پیش مستندهایی که بی بی سی مثلا تهیه می کنه. زیاد دیدم که آدمایی از خیر سریالهای تلویزیونی گذشتن و نشستن پای این مستندهای جذاب.
خب! این هم مقدمه ی من. ببخشید که طولانی شد.
و اما اصل مطلب. حدود 100 روز هست که دارم با ایده ی ساخت یه فیلم علمی – آموزشی در زمینه ی دیابت کلنجار می رم.
این ایده مثل یه چند وجهی تیز و برنده است. اولین وجه اون، موضوع تلخ فیلم هست و تلاش من برای ایجاد امید در مبتلایان. من باید حرفامو تصویری بزنم و باید نمونه های زنده این ماجرا که علیرغم داشتن این درد، دارن سعی می کنن زندگیشون عادی و طبیعی باشه رو نشون بدم. توی این شهر شلوغ که آدمای سالمش هم شونصد جور افسردگی و پژمردگی دارن، این کار مشکله.واقعا مشکله.
دومین گیر این ماجرا، گستردگی اون هست. مشکلات بینایی، نارسایی کلیوی، مشکلات حاد قلب و عروق، بیماریهای عفونی، از بین رفتن بعضی از سیستمهای عصبی، ناتوانی جنسی، زخم حاد پا که بعضی از وقتها منجر به قطع عضو هم می شه و در کنار همه ی اینها توصیه هایی برای ورزش، تغذیه، کار و صد البته مباحثی مثل طب سنتی و روشهای غیر آکادمیک و ... جمع و جور کردن همه ی این ماجراها یه جوری که جذاب باشه کار سختی به نظر می رسه.
اما مشکلات بالا یه راه حلهایی رو تو دل خودش داره. اما بعضی از مشکلات پیچیده تر از این قضیه هستن. آره. به نظرم بزرگترین مشکل برای ساخت این فیلم، مشکل نزول سطح اخلاقی جامعه ست. نمود این ماجرا تو بحثای ریالی این قضیه اس. من کارم رو با یه حس شروع کردم. حسی که می گفت می خوام، پس می تونم، پس می شه! یه جور توکل کردن. یه جور امیدواری. امید به اینکه تو مملکتی که همه ی آدماش راحت و راحت، هزار جور خرج اتینا (!) دارن و خیلیاشون هزینه های پر و پیمونی برای هیچی می کنن، جمع کردن مثلا چل میلیون برای یه همچو فیلمی نباید کار سختی باشه. تو مملکتی که تو هر کوچه و پس کوچه اش به هر مناسبتی یه عالمه دیگ بار می ذارن و قیمه و قرمه نذری پخش می کنن، نباید نگران چمع کردن پول برای یه همچو کاری بود. فکر می کردم نباید در این زمینه مشکل زیادی وجود داشته باشه. اما وجود داره! آره! اوضاع خوب نیست! اصلا! وقتی درمانگاه تخصصی دیابت قید می کنه که فقط زمانی با شما همکاری می کنیم که اولا تبلیغات مستقیم ما در فیلم باشه و راستی! شما چه بودجه ای رو برای ما در نظر گرفتین؟! من باید به چی فکر کنم. نباید به این فکر کنم که در تهران، شهر اخلاق (!) چقدر اخلاق آدما و گروهها نازل شده که وقتی پیرمرد گاریچی بینوایان زیر چرخهای درشکه گیر افتاده، خوبا به گل و لای خیابون و لباسای تمیزشون فکر می کنن و بدا تو فکر جیب های گاریچی بدبخت هستن. خب! حتما میگین «پس چی؟ انتظار غیر از این داشتی؟ اگه غیر از این بود باید تعجب می کردی؛ این مملکت اصولا باید همه چیزش به همه چیزش بیاد؛ مگه نه؟؟» خب! حق با شماست. قبول! شاید من زیادی آرمانی فکر کردم. اما دیدن این شرایط منو بیشتر جری کرده که ایده ام رو دنبال کنم. اینو می دونم که فعلا تصمیم ندارم که تسلیم شم. جواب اون بابا تو درمانگاه دیابت منو بیشتر از قبل مصمم کرده که باید این فیلم رو ساخت و پخش کرد و فیلمهای بعدیش رو هم ساخت. باید مردم سالم باشن تا درست فکر کنن. باید یه راهی باشه که بتونم فیلمم رو بسازم. از نظر من، پول کوچکترین آیتم تو مشکلات ساخت این فیلم بوده. باید همینطوری هم باشه. حتما یه آدمای خیری پیدا می شن که گره کار رو باز کنن. حتما پیدا می شن آدمایی که «آنم آرزوست». باید بشه یه راهی پیدا کرد. حتما یه راهی هست. باید یه راهی باشه...