می شه گذشت...
از همه چیزایی که تو این سالها ذره ذره جمع کردی...
از همه خرت و پرت های دور و برت که قرار بود بهت آسایش بدن...
از همه وسایل خونه که با دقت و وسواس دو هزار بار بالا پایین کردی تا بخریشون...
از گنجینه کتابا که با دونه دونه شون زندگی کردی...
از کلکسیون فیلمای اختصاصیت که تو برشون داشته بودی و انتخابشون کرده بودی تا ببرنت تو یه دنیای دیگه و یه حس دیگه و یه شرایط دیگه...
می شه گذشت حتی از آلبومای عروسی ...
می شه گذشت...
از خونه ای که خاطره هات رو در و دیوارش آویزون کردی...
از لذت حضور تو جمع دوستایی که خون دل خوردی تا تو جمعشون باشی و باشن...
از گرمای دستای بزرگ مامان و خنده برادرا که دل و رودت پیچ می خورد وقتی به خزعبل گویی می افتادین...
می شه گذشت...
از مملکتی که همه غریبه هاش یه جوری برات آشنان...
از خاکی که هر گوشه اش یه یادی رو تو ذهن تو بیدار می کنه...
می شه از همه چیز گذشت و هجرت کرد
هجرت از نظر من یه جورایی شبیه مردنه...
باید سبک شی تا بتونی بری...
باید بکنی تا بتونی بری...
باید بگذری تا بتونی بری...
و چی انتظارتو می کشه؟...
نمی دونی...
...
برای همه ی اونایی که هجرت کردن، آرزو می کنم...
شاد باشن...
امیدوار باشن ...
و زنده باشن...
و اختصاصی برای برادرم و خانومش که از نزدیک ترین دوستام هم هستن...
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش