سخن تازه

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

اصلا! تو چکاره ای؟

1-       چند سال پیش. اتاق حراست، کنار اورژانس بیمارستان. آقای میانسالی روی صندلی کلافه نشسته. جوانی با پرخاش با او حرف می زند.

جوان: کجا تصادف کردین؟

مرد میانسال: چند بار بگم؟ من باهاش تصادف نکردم

جوان: طبق قانون کسی که تصادفی میاره بیمارستان، مسوول تصادف هست. تکرار می کنم. کجا تصادف کردین؟

مرد میانسال: عجب غلطی کردما! بابا! دیدم این بابا افتاده کنار خیابون. زدم کنار. دیدم تصادف کرده و حالش بده. گفتم برسونمش بیمارستان که ثوابی کرده باشم. بد کردم؟

جوان: بعله! اصلا به تو چه که بیاریش بیمارستان؟ زنگ می زدی اورژانس یا 110! فکر کردی چکاره ای؟

2-       تصاویری از متولد ماه مهر (نقل به مضمون): پسر کیف دختر را که دزدان موتورسوار ربوده اند به صد زحمت پس می گیرد. در این بین یکی از دزدان به زمین می خورد و نهایتا همه را به کلانتری می آورند.

افسر رو می کند به پسر: تو این بابا رو زدی زمین (اشاره می کند به دزد موتورسوار که درحال آه و ناله است)

پسر: کیف این خانومو دزدیده بود.

افسر تو شکمش می رود: دزدیده بود که دزدیده بود! مملکت حساب و کتاب داره! نیرو انتظامی داره! اصلا تو چکاره ای؟

3-       درون دفتر یکی از مدیران یکی از ادارات یکی از شهرستانهای زلزله زده. استاد دانشگاه عرق کرده و مضطرب روی صندلی نشسته است و مدیر محترم او را سین جیم می کند

مدیر: شما برای چی اومدین این شهر؟

استاد: من پژوهشگرم!

مدیر: از کجا معلوم؟ درسته که من اینجا مدیرم اما قبل از اون اطلاعاتیم؛ گفته باشم!

استاد دست در کیفش می کند و کارت دانشگاه را به مدیر می دهد. مدیر نیم نگاهی به کارت می اندازد اما بیشتر نگاهش را به استاد دوخته

مدیر: اینجا حساب کتاب داره. همینجوری نیس که هر کی بخواد پاشه بیاد به اسم تحقیق و اینا اطلاعات جمع کنه

استاد: هدف من کمک به این مردم بیچاره است که بتونن یه جوری بعد زلزله قد راست کنن

مدیر: هدف شما؟ به شما چه ربطی داره؟ اصلا شما چکاره ای؟

...

راستی! ما چکاره ایم؟

یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ | 19:58
مهدی

لنگه کفش

یه  روزی یه بابای عراقی لنگه کفشش رو طرف جرج بوش پرت کرد و صدا و سیمای میلی، این حرکت رو  به عنوان اعتراضی تمام قد، شجاعانه و سفت در برابر دیکتاتور تفسیر کرد.

از اون روز تا حالا، لنگه کفشای زیادی به طرف افراد مختلفی پرت شده. خصوصا تو مملکت ما که مثل این که بدآموزی ها رو خیلی خوب می آموزند! هدف لنگه کفشها، محمود بوده و بزرگ لاریجانان و اخیرا حسن خودمون!

فرآیند نگران کننده ای هست. از یه طرف نمی شه مهاجم رو قبلش خلع سلاح کرد یا به جرم داشتن کفش، زیر اخیه کشید. از یه طرف اسلحه ای بس دردناک هست که بسیاری از متاهلین طعم تلخش رو چشیدن!

تصویرهای زیر رو رویاپردازی کنین لطفا:

خانوم معلم کلاس سوم دبستان نظام جدید تصمیم گرفته به ناگهان امروز از  بچه ها امتحان بگیره و دانش آموزی به نشانه اعتراض لنگه کفش اش رو به سمت معلم نشونه گرفته!

ارباب رجوع هن و هن کنان، ساعت 4 بعد از ظهر وارد بانک شده و صندوقدار داره سعی می کنه لنگه کفشش رو از لای منفذ ریز جداره شیشه ای جلوش رد کنه تا اعتراضش رو به ارباب رجوع نشون بده.

صحنه در حال فیلمبردایه که بازیگر برای سومین بار توپوق می زنه. ناگهان به تعداد افراد حاضردر پشت صحنه صربدر دو، لنگه کفش به سمت ایشون نشونه می ره

هنوز یک ربع مونده تا پایان وقت استخر که ناجی سوتش رو به صدا در می آره که وقت تموم. در همین لحظه همه ی مایوپوشان در اقدامی هماهنگ از آب می زنن بیرون و یورش می برن به سمت دمپایی ها تا وسیله ای برای بیان اعتراض به دست بیارن

آقای خونه از لای باقالی پلو با گوشتی که خانوم محترم طبخ فرمودند، یک گلوله ی مو کشف می کنه و کلافه به دنبال لنگه کفشش می گرده که در همین لحظه متوجه لنگه کفشی می شه که اون رو به نشانه اعتراض به فراموش کردن خرید دوغ هدف گرفته .

توی فضای سبز فسقلی کنار اتوبان، 17 خانواده کامل هر کدوم 2 تا زیر انداز پهن کردن و آمیزه ای از  صدای حجیم تردد خودروها  با 68 موسیقی مختلف که از موبایل دوستان پخش می شه به گوش می رسه. در یک لحظه، توپی سفیر کشان فضای میانی زیراندازها رو در کوریدور هوایی مثبت 30 تا 60 سانت درمی نورده و حداقل یک سوم قلیانهای موجود، حدود 25 تا رو به زمین می ندازه. در یک واکنش سریع 134 لنگه کفش یعنی همه ی موجودی اسلحه خانه به نشانه اعتراض به سمت کودک خاطی نشانه می ره و کودک حس می کنه ناگهان پاهاش گرم و خیس می شن.

مادر در حال پست گذاشتن و گردش در سایت رجیمه ی فیس بوک هست که ناغافل، سینه اش از دهان کودک بیرون می آد. کودک که همزمان با اذان و اقامه در گوشهای راست و چپ، استفاده درست از لنگه کفش بهش آموزش داده شده؛ موقعیت خودش رو در آغوش مادر ترک می کنه، خودشو مسلح می کنه، خشاب می زاره و شلیک! و مادر،  پس از اصابت و ایجاد جراحت، بهت زده به سینه اش نگاه می کنه که انگار واشرش خراب شده و چکه می کنه!

بسه! یه کم دیگه طولش بدم، فک کنم نظرات دوستان سرشار بشه از لنگه کفشهایی که به سوی این حقیر پرتاب می شه!

شنبه ششم مهر ۱۳۹۲ | 20:17
مهدی
  • صفحه اصلی
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • دی ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سخن تازه محفوظ است .