سخن تازه

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

بازسازی

می گن مدیریت بحران به 4 بخش تقسیم می شه: پیشگیری، آمادگی، مقابله و بازسازی. ابتلا به دیابت برای هر کسی یه جور بحران سخت محسوب می شه. فیلم دیابتی که دارم می سازم، می تونه به کسانی که تو فازهای پیشگیری، آمادگی و حتی مقابله قرار دارن کمی کمک کنه. البته پس از ساخته شدن!

واقعیت این هست که در حین اجرای این پروژه به یه بحران خیلی خیلی جدی برخوردم. گفته بودم که قصدم این هست که پروژه، اسپانسر یا سرمایه گذار نداشته باشی تا فیلم تبدیل به یه مدیای تبلیغاتی نشه. امیدوار بودم (و صد البته هستم) که بتونم آدمایی رو پیدا کنم که حامی این کار بشن. حامی فکری، معنوی و مالی...

دارم فکر میکنم که چی میشه که یه نفر حامی یه کاری می شه. قاعدتا اول باید حقانیت خود کار، براش اثبات بشه. اثبات مفید بودن ساخت این فیلم خیلی سخت نیست. کافیه به بزرگی درد و کوچکی سازمانهای درمانگر نگاه کرد. کافیه یه نگاهی به جامعه خسته ای انداخت که باز کردن هر گره ای رو اونقدر به تعویق میندازه که  دو هزار تا گره رو هم بخوره و برسونه به جایی که دیگه هیچ راهی برای اصلاح وجود نداره و حتما باید گره کور رو پاره کرد. حالا اون گره اجتماعی باشه یا تو خانواده وجود داشته باشه یا حتی در رابطه با سلامتی فردی باشه، فرقی نمی کنه. بی تعارف ما با سلامتیمون هم همین معامله رو می کنیم...

بعد از اثبات حقانیت موضوع، باید ثابت کنیم که تیم ما تو این کار جدی هست و توانایی انجامش رو داره. احتمالا کارنامه این ده دوازده سال کاری و سازماندهی فعلی و نگاهمون به کار و روش اجرای اون، می تونه مایه دلگرمی باشه. به هر حال  به نظر، وضعیت این بخش از ماجرا هم خیلی سخت نیست.

اما ماجرا به اینجا ختم نمیشه. به نظرم برای اینکه کسی حاضر بشه از این کار حمایت کنه به چیزی بیش از این دو تا نیاز داره. آره! این بار باید خودمو ثابت کنم! باید ثابت کنم که این کار یه بازی برای پر کردن جیب و لفت و لیس نیست. اینکه نمی خوام از این کار یه نردبون بسازم برای ترقی یه شبه و آویزون شم بهش تا سری تو سرا در بیارم و خودی نشون بدم. اینکه نمی خوام گولشون بزنم و از اعتمادشون سو استفاده کنم. حالا اینو باید تو چه شرایطی ثابت کنم؟ تو این دوره که به قول مرحوم اخوان «سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت» و حتی اگر تو دست به سمتشون دراز کنی «به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛ تو این زمستان سخت، تو این بحران شک و فضای بهتان، من باید اعتماد آدما رو جلب کنم.

بحران بی اعتمادی و شک تو این مملکت، کهنه زخم تازه ست. خیلی وقته که لرزش ویرانگر اون، ارکان جامعه رو تکون داده و همه ی پلهای ارتباطی آدما رو در هم شکسته. مرحله پیشگیری قبل از وقوع و آمادگی و مقابله با این بحران، مدتهاست گذشته. مدتهاست که دم به دقیقه، یه کسی، ناکسی میاد ادعاهای قشنگ می کنه و دو روز بعد طبل توخالی از آب در میاد و مردم می مونن با کلاه گشادی که به اسمی قشنگ و مقدس سرشون رفته. این بحران جامعه رو از درون، پوک کرده. ...

تماس گرفتم با انجمن دیابت ... یه انجمن خیریه. با یکی از مسوولانش صحبت کردم و موضوع رو براش توضیح دادم. فکر می کنین اولین برخوردش چی بود: «شما مجوزی برای انجام این کار دارین؟ ما برای چی باید به شما کمک کنیم؟ فلانی و فلانی از صدا سیما اومدن فیلم ساختن؛ ما کمکشون کردیم؛ قرار بود سر در و آرم و پلاک ما رو نشون بدن؛ این کارا رو نکردن. ما دیگه گول نمی خوریم. تازه از کجا معلوم فیلمای شما بعدا از شبکه های ماهواره ای سر در نیاره و واسه ما دردسر نشه و ...»

با یه انجمن دیگه تماس گرفتم. اسمشون فرق می کرد؛ اما رسمشون یکی بود.

رفتم بیمارستان ... . «ما به اندازه کافی مشهور هستیم. نیازی به این کارا نداریم. تا حالا هم کلی فیلم و سریال اینجا ساختن و وقت و انرژی ما رو گرفتن. هر بار مجبور شدیم یه بخش از بیمارستان رو برای آقایون خالی کنیم و مصیبت داشتیم. راستی! شما تو بودجه فیلمتون برای بیمارستان ما چقدر در نظر گرفتین؟...»

کلینیک .... «چه کار خوبی! چه فیلم خوبی! ما بهتون همه امکانات رو می دیم به شرط اینکه اسم و ادرس و شماره تلفن ما رو تو فیلمتون بگید. راستی! ما دیابتی زیاد داریم. این فیلم حتما خوب فروش می ره. پس لطف کنین سهم ما رو هم از بودجه تون بفرمایین...»

با یه عزیزی صحبت می کردم. «چه دل خجسته ای داری! تو این دوره زمونه، همه دو دستی جیباشونو چسبیدن. حامی خیر دیگه چه صیغه ایه؟  این حرفا جواب نمی ده. دنبال یه اسپانسر باش. چه می دونم شاید یکی از اینایی که شیر و ماست تولید می کنه. یه چیزی که تبلیغش بد نباشه. بالاخره یه چیزی پیدا کن...»

تو خانواده صحبت شد. «بابا عیالت نگرانه. خوش خیالی هم حدی داره. رو چه حساب فکر می کنی قضیه نتیجه می ده؟ دنبال یه کاری چیزی باش!  بابا جان فکر نون باش که خربزه آبه...»

به نظر فاجعه مدتهاست رخ داده و پس لرزه هاش هم دم به دقیقه در حال فرو ریختن بقایای اندک پلهای اعتماد هست. مثل این که مدتهاست که آدمای اینجا از یه بافت پیوسته و شبکه اجتماعی درهم تنیده به جزیره های کوچولو تبدیل شدن. حالا شبکه های واقعی تا حدود زیادی از بین رفتن و فقط شبکه ها رو تو دنیای مجازی می شه پیدا کرد.

اما قرار نیست کوتاه بیام. تو بحران دستمالی شدن همه کلمات با ارزش و دست آویز شدن اونها برای سودجویی  و تو بحران بی اعتمادی، به فکر «بازسازی» هستم. آره! «بازسازی». باید ذره ذره تلاش کرد و ساخت و پل زد و اعتماد رو به دست آورد و جمع رو گسترش داد و ساخت و ساخت و ساخت و ...

من قدرت یه شعار رو با تمام وجودم لمس کردم: «نترسید! نترسید! ما همه با هم هستیم!» این شعار سرازیر می شد تو وجود آدمو و یه جریان قدرتمند می شد از انرژی که از حنجره و دست و زبون بیرون می ریخت و یه تعداد جزیره ی کوچولو رو به یه سرزمین بزرگ تبدیل می کرد. ما با هم هستیم. پس محملی برای ترس وجود نداره. فقط باید تلاش کرد و تلاش کرد و صبور بود و صبور بود و امید داشت و امید...

تو دنیای مجازی، شبکه ها وجود دارن و رونق خوبی دارن. پس گام اول بازسازی و شبکه سازی و اعتمادسازی رو  تو این دنیا بر می دارم. رو پروژه اسم گذاشتیم. «بیماری؛ آگاهی و امید» معادل انگلیسی اش میشه: «Illness; Awareness & Hope» که مخفف اش  می شه: iahope

این هم آدرسش «www.iahope.com». فعلا فقط یه صفحه است. اما خیلی چیزا آماده کردیم که بزودی رو سایت قرار می دیم.

با همه ی سرمایه مون اومدیم تو این معرکه. هر چند همه ی سرمایه مون یه کلمه ست: «امید»

یکشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۰ | 8:46
مهدی

حتما یه راهی هست...

با اجازه از مولانا: «یه کمی این مثنوی تاخیر شد!!!!» شرمنده!

ده دوازده سالی از اون روزایی که کار مستندسازی و فیلم ساختن رو شروع کردم گذشته و حالا با حداکثر یه کوله پشتی تجربه، پامو گذاشتم تو یه جاده ی جدید که فقط جاده بودن و راه بودنش، برام تازگی نداره والا همه چیز دیگه ش رو باید کشف کنم. هرچند اصولا ساختن هر فیلمی یه جور مکاشفه نیاز داره، اما حساب این یکی برای من جداست...

حدود 100 روزی می شه که ایده ی جدیدی رو دست گرفتم و دارم سعی می کنم تبدیل به تصویرش کنم. بذارین یه نمه مقدمه براتون بگم...

شاید بعضیاتون یادتون باشه که پدرم، تو بهار سال 74، تقریبا یه هفته بعد از نامزدی من، رختشو از این دنیا برداشت و و رفت. ضربه ی رفتنش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. هیچ وقت. بابا رو دوست داشتم چون صمیمی بود؛ بی ریا بود؛ باحال بود و بابام بود...

بابا دیابت داشت. از حدود سال 57 درگیر این مریضی شده بود. اون موقع یه مرد تنومند بود با یک و هفتاد قد و نود و دو سه کیلو وزن که بی اغراق کمتر از شیش هفت کیلوش چربی بود. یه کوه عضله سوار بر یه چارچوب فولاد. کنارش که راه می رفتم، مثل یه کنجشک بودم که تو سایه ی یه عقاب اینور و اونور می پره. سال 74 که از پیشمون رفت، کمتر از شصت کیلو داشت. آب شده بود. چشماش تقریبا چیزی رو نمی دید و هفته­ ای دوبار دیالیز می شد. زیر دیالیز، قلبش درد می گرفت و دکتر مربوطه می گفت «بابا جون، سعی کن آب کمتر بخوری تا اینقدر سر دیالیز اذیت نشی...» آب کمتر خورد و آخرای عید 74 با قند خون حدود 700 تو اورژانس بستری شد و بعدشم، شد اونچه شد...

جای خالیش همیشه گوشه دلم ذُق ذُق می کنه.

بزرگترین مشکل تومریضی بابا، ندونستن بود. ما همه نمی دونستیم. نمی دونستیم که این مریضی یعنی چی؛ که عواقبش چیه؛ که باید چکار کرد و چه کار نکرد؛ چی خورد و چی نخورد؛ چی پوشید و چه ورزشایی کرد و چه آزمایشایی روکی باید داد و کجاها رفت و ... ما نمی دونستیم... نمی دونستیم.

حالا به نسبت اون موقع اوضاع فرق کرده. بیشتر از صد عنوان کتاب درباره دیابت چاپ شده. انجمنهای جورواجور دیابت وجود داره؛ کلینیکهای تخصصی؛ اطبای بسیار و انواع و اقسام دستگاههای آزمایش قند خون و قلم انسولین و چه و چه و چه. اما این تغییرات گسترده، کماکان نسبت به گستردگی معضل دیابت، حقیر به نظر می رسن.

میگن طبق آمار (!) جامعه ی دیابتیهای ایران، حدود 4 تا 8 میلیون نفر جمعیت داره. همین یه جمله برای اثبات حرفای من تو پاراگراف بالا بسه. بین 4 تا 8 ، صد درصد اختلاف هست! این یعنی ما نمی دونیم چقدر دیابتی داریم؛ یعنی خیلی از دیابتی ها یا از مریضی شون خبر ندارن یا اونقدر جدیش نگرفتن که بخوان عضو انجمنی چیزی بشن تا به حساب بیان؛ یعنی هیچ ارگان منسجمی هم براش این قضیه اونقدر جدی نبوده که بیفته دنبالش و غربالگری کنه و آمار بگیره و ثبت کنه و ...

وقتی بابا رفت، تلویزیون سه تا شبکه داشت که حالا شده هشت نه تا! اما نه اون موقع و نه الان، هیچکدوم از اونا دنبال تهیه برنامه هایی جذاب برای مباحث پزشکی نبوده و نیستن. مثلا یه برنامه می سازن با یه اسم اینجوری: صبح و سلامت، سلامتی و نشاط، ... تو این برنامه یه جناب دکتر عزیز می شینه و توضیحاتی رو نصفه و نیمه به صورت کاملا شفاهی تقدیم مردم می کنه. خب، بسته به این که چقدر قیافه دکتر جذاب باشه یا اینکه چقدر تون صداش خوب باشه یا چقدر ایشون مفهوم و واضح و قابل درک صحبت کنند، برنامه دست و پا شکسته یه مخاطبانی رو جذب می کنه.  یه شکل دیگه اش هم تقلید دست و پا شکسته ای از سریال پرستاران (All Saints) هست که بیماری، موضوع جانبی سریال هست. بنابراین اطلاع رسانی و افزایش آگاهی عمومی از این مسیر هم به بن بست می رسه. اینا رو بذارین پیش مستندهایی که بی بی سی مثلا تهیه می کنه. زیاد دیدم که آدمایی از خیر سریالهای تلویزیونی گذشتن و نشستن پای این مستندهای جذاب.

خب! این هم مقدمه ی من. ببخشید که  طولانی شد.

و اما اصل مطلب. حدود 100 روز هست که دارم با ایده ی ساخت یه فیلم علمی – آموزشی در زمینه ی دیابت کلنجار می رم.

این ایده مثل یه چند وجهی تیز و برنده است. اولین وجه اون، موضوع تلخ فیلم هست و تلاش من برای ایجاد امید در مبتلایان. من باید حرفامو تصویری بزنم و باید نمونه های زنده این ماجرا که علیرغم داشتن این درد، دارن سعی می کنن زندگیشون عادی و طبیعی باشه رو نشون بدم. توی این شهر شلوغ که آدمای سالمش هم شونصد جور افسردگی و پژمردگی دارن، این کار مشکله.واقعا مشکله.

دومین گیر این ماجرا، گستردگی اون هست. مشکلات بینایی، نارسایی کلیوی، مشکلات حاد قلب و عروق، بیماریهای عفونی، از بین رفتن بعضی از سیستمهای عصبی، ناتوانی جنسی، زخم حاد پا که بعضی از وقتها منجر به قطع عضو هم می شه و در کنار همه ی اینها توصیه هایی برای ورزش، تغذیه، کار و صد البته مباحثی مثل طب سنتی و روشهای غیر آکادمیک و ... جمع و جور کردن همه ی این ماجراها  یه جوری که جذاب باشه کار سختی به نظر می رسه.

اما مشکلات بالا یه راه حلهایی رو تو دل خودش داره. اما بعضی از مشکلات پیچیده تر از این قضیه هستن. آره. به نظرم بزرگترین مشکل برای ساخت این فیلم، مشکل نزول سطح اخلاقی جامعه ست. نمود این ماجرا تو بحثای ریالی این قضیه اس. من کارم رو با یه حس شروع کردم. حسی که می گفت می خوام، پس می تونم، پس می شه! یه جور توکل کردن. یه جور امیدواری. امید به اینکه تو مملکتی که همه ی آدماش راحت و راحت، هزار جور خرج اتینا (!) دارن و خیلیاشون هزینه های پر و پیمونی برای هیچی می کنن، جمع کردن مثلا چل میلیون برای یه همچو فیلمی نباید کار سختی باشه. تو مملکتی که تو هر کوچه و پس کوچه اش به هر مناسبتی یه عالمه دیگ بار می ذارن و قیمه و قرمه نذری پخش می کنن، نباید نگران چمع کردن پول برای یه همچو کاری بود. فکر می کردم نباید در این زمینه مشکل زیادی وجود داشته باشه. اما وجود داره! آره! اوضاع خوب نیست! اصلا! وقتی درمانگاه تخصصی دیابت قید می کنه که فقط زمانی با شما همکاری می کنیم که اولا تبلیغات مستقیم ما در فیلم باشه و راستی! شما چه بودجه ای رو برای ما در نظر گرفتین؟! من باید به چی فکر کنم. نباید به این فکر کنم که در تهران، شهر اخلاق (!) چقدر اخلاق آدما و گروهها نازل شده که وقتی پیرمرد گاریچی بینوایان زیر چرخهای درشکه گیر افتاده، خوبا به گل و لای خیابون و لباسای تمیزشون فکر می کنن و بدا تو فکر جیب های گاریچی بدبخت هستن. خب! حتما میگین «پس چی؟ انتظار غیر از این داشتی؟ اگه غیر از این بود باید تعجب می کردی؛ این مملکت اصولا باید همه چیزش به همه چیزش بیاد؛ مگه نه؟؟» خب! حق با شماست. قبول! شاید من زیادی آرمانی فکر کردم. اما دیدن این شرایط منو بیشتر جری کرده که ایده ام رو دنبال کنم. اینو می دونم که فعلا تصمیم ندارم که تسلیم شم. جواب اون بابا تو درمانگاه دیابت منو بیشتر از قبل مصمم کرده که باید این فیلم رو ساخت و پخش کرد و فیلمهای بعدیش رو هم ساخت. باید مردم سالم باشن تا درست فکر کنن. باید یه راهی باشه که بتونم فیلمم رو بسازم. از نظر من، پول کوچکترین آیتم تو مشکلات ساخت این فیلم بوده. باید همینطوری هم باشه. حتما یه آدمای خیری پیدا می شن که گره کار رو باز کنن. حتما پیدا می شن آدمایی که «آنم آرزوست». باید بشه یه راهی پیدا کرد. حتما یه راهی هست. باید یه راهی باشه...

یکشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۰ | 19:32
مهدی
  • صفحه اصلی
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • دی ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سخن تازه محفوظ است .