«زنگها» یه فیلم دهه شصتی توپ بود که علیرغم این که می گفتن کمدیه، اون روزا یه جور ترس رو تو من ایجاد کرد. یه فیلم نسبتا خوش ساخت از محمدرضا هنرمند با فیلمنامه ای از محسن مخملباف.
خط اصلی قصه زنگها، صدای زنگ تلفن هایی بود که بخت برگشته ای که گوشی رو برداشته بود رو تهدید به مرگ می کرد و چیزی نمی گذشت که بیچاره ریق رحمت رو سر می کشید.
همه ی ماجرا یه حس بود. حس به آخر خط رسیدن. آخرین خبر! بین جیرینگ جیرینگ تلفن تا لحظه ی الوداع، حداکثر چند دقیقه فاصله بود.
یاد نوار کاستهای نه چندان قدیمی افتادم. سونی، ماکسل، تِ دِ کا(!)، ... حدود صد و بیست – سی متر نوار مغناطیسی تقریبا قهوه ای رنگ که دو سرش با یه تیکه نوار نایلونی بی رنگ به حلقه های نوار چسبیده بود. تا وقتی هد ضبط صوت روی نوار مغناطیسی بود، یا صدای ضبط شده شنیده می شد یا فس و فس نویز و فقط چند ثانیه قبل از تموم شدن نوار، هد می افتاد رو نوار نایلونی و سکوت برقرار می شد و بعدش تَق... دکمه پخش می پرید بالا...
زنگ تلفن تو فیلم «زنگها» هم، حکم نوار نایلونی رو داشت. یه نشونه از این که به زودی همه چیز تموم می شه
و اما دو تا ماجرا:
1- سال 84، تو تبلیغات انتخاباتی یکی از کاندیداها تراکت هایی با شکل چک پول پنجاه هزار تومن. چاپ کرده بود. یه پیرزنی توی یه شهر کوچیک به داروخونه می ره و به صندوق یکی از این چک پولها می ده. صندوق دار لبخندی می زنه و میگه: مادر این که پول نیست! پیرزن چند دقیقه ای کل کل می کنه و بعد که دوزاریش میفته؛ وا میره کنار باجه. یکی از خانومای نسخه پیچ میاد سراغش و می گه چی شد مادر؟ بعد چند دقیقه، پیرزن گیج و منگ بهش میگه «اینو پسرم روز مادر بهم کادو داده بود»
2- گوشه خیابون، یه پژو پیچید جلوی پای پیرمرد و شیشه رو داد پایین: «سلام حاج آقا! خیلی چاکریم! خوبی؟» پیرمرد یه کمی به حافظه اش زور آورد که خیط نکنه و بفهمه طرف کیه. در عین حال جواب سوال پسر رو داد و پرسید: «شما رو یادم نمیآد؟» جوون گفت:«بابا ممدم دیگه! بایدم نشناسی حاج آقا! حالا سوار شو می رسونمت» در عقب باز شد و یه جوون دیگه پیاده شد و پیرمرد ذوق زده از این همه محبت سوار ماشین شد و عقب ماشین، وسط نشست. تو ماشین بجز راننده، 4 تا جوون دیگه هم بودن که حسابی با پیرمرد گرم گرفتن. پنجاه قدم جلوتر، جوون راننده پیچید به راست و گفت«شرمنده حاج آقا! هواسم نبود. باید یه جایی برم، دیر شده. ببخشید تو رو خدا! ببخشیدا!» پیرمرد هم پیاده شد و با خنهده براشون دست تکون داد و ماشین رفت. از عصر اون روز، پیرمرد، هر چی گشت، کیف پولشو پیدا نکرد.
نمی دونم. شاید تومملکت ما، اخلاقیات هم زنگش به صدا در اومده...