«خیلی دور، خیلی نزدیک» اسم فیلمی هست از رضا میرکریمی که اگه
ندیدینش، توصیه می کنم ببینین؛ اما موضوع این نوشته من، تقریبا هیچ ربطی به این
فیلم نداره...
نزدیکای یه هفته پیش، بهم خبر دادن که مادربزرگم از پله ها افتاده و استخوان
لگنش شکسته. شناسنامه ی ننه بی بی (اینطوری صداش می کنیم) مال 1300 هست و من، یکی
از حدود 80 بچه و نوه و نتیجه و نبیره (یا به قول قدما، زاد و رود) اون هستم.
پیرزن از اول عمرش تا حالا توی ده زندگی کرده و اون قدیما با 4- 5 خانوار فک و
فامیل، یکی از 50 -60 نفر سرمایه انسانی ده بوده و حالا بیشتر از 10 ساله که این
سرمایه، فقط شده یک نفر! ننه!
ده هم دیگه خیلی ده نیست. اون 5 تا خونه قدیمی تقریبا هنوز
سرجاشون هستن اما کنارشون 20 تا خونه جدید هم اضافه شده. تو دوران کودکی، سالی 2-
3 ماه رو تو ده بودیم و سر تا پای اون رو روزی چند بار با قدمامون می شمردیم. حالا اینهمه خونه
ی جدید که هر کدومشون، حریمی داره. مرزهای غیر قابل عبوری که حتی بعضا به صورت فیزیکی و با در و دیوار و فنس، اجرا شده. نمی دونم
روی این شهرک بی قواره و بی حساب و کتاب و زشت، چه اسمی میشه گذاشت. شهرک شلوغ
روزهای تعطیل و تابستون که زمستوناش، فقط یه چراغ روشن داره. چراغ خونه ی ننه بی
بی!
سه چهار سال پیش به سرم زده بود که یه فیلم از زندگی ننه تو زمستون ده بسازم. طرحش رو هم نوشته بودم
«یگانه بانوی کوهستان سپید». حیف که فرصت از دست رفت. حیف...
داشتم می گفتم. خبر دادند که ننه از پله ها افتاده و استخوان لگنش شکسته. بردنش
بیمارستان و عمل و پیچ و مهره و ... بعد از عمل، ننه به هوش اومده و اوضاع خوبه و زخماش دارن زود جوش می خورن و ... فقط، یه مشکل کوچولو هست: الان حدود 4
شبانه روز هست که حتی یه دقیقه هم پلک روی هم نگذاشته و یک ریز حرف زده. نقل هایی
از گذشته ی دور. خیلی دور! اون وقتی که تو سن 9 سالگی، عروس بابابزرگ خدابیامرز 32 ساله
ام شده؛ اون وقتی که پسرش (دایی ام که الان نوه و نتیجه هم داره) رو بردن اجباری؛ اون وقتی که پسر جوونش سرطان گرفت و رفت ... 4
شبانه روز ناله از زخم های کهنه ای که یک دفعه همه نو شده بودن و سر باز کرده بودن و انگار همین الان رخ داده بودن.
دکتر مغز و اعصابش می گفت «به نظر زمانی که حاج خانوم از پله ها افتادن، بیهوش
شدن و چند لحظه ای اکسیژن به بخشی از مغزشون نرسیده؛ برای همین هم سلول های تنظیم
خوابشون یه کمی آسیب دیدن که امیدواریم با دارو، کم کم بهبود پیدا کنن»
خوف آوره! من تو چهل سالگیم و ننه نود. تخمین تجمعی حجم رنج های گذشته ام برای
من چهل ساله، کوهی می شه؛ ننه که داغ پسر جوون و شوهر و داماد و هزار و
یه دوست و فامیلش رو دیده و سر هر کدومشون، صورتش رو خراشیده
و موهاش رو چنگ زده و خون به دیده آورده. خدا صبرش بده. خدایا! خودت صبر بهش بده!
دکتر ارتوپد ننه می گفت، استخونای پیرزن عین فولاده. اگه هر کی دیگه تو
این سن و سال، اینجوری ضربه خورده بود؛ نابود شده بود. راستی! این
سرمایه جسمی و صد البته سرمایه روحی که پیرزن رو تو همه ی زمستونا و تنهایی ها،
استوار و سربلند عین یه درخت گردوی 90 ساله نگه داشته از کجا اومده؟
ننه، برای جوونای امروزی مجمع العجایبه! وقتی «گَف مِزَنه»
(حرف می زنه) نصف حرفاشو جوونا نمی فهمن. اون که حتی یه کلمه هم سواد
خوندن و نوشتن نداره، تو صحبتاش از واژه هایی مثل غریو، بانگ، شیون و زاری، هموار
و دشوار و بسیاری اصطلاحات و عبارات فاخر دیگه استفاده می کنه. این بخشی از
گنج ننه بی بی هست. یه بخش دیگه قواهد و قوانین ننه است. بچه هاش هر چی فشار آوردن
و خواهش و تهدید کردن که «ننه! اجازه بده تو همین «صُفه» (ایوان – تراس) یه توالت
فرنگی بسازیم تا هر بار تو سرما و گرما مجبور نشی 150 متر خاک کشون خودت رو به
دستشویی پشت خونه برسونی» پیرزن مخالفت کرد و گفت «آدم -خلاف ادبه- کار بدش رو تو
خونه ش نمی کنه!» بخش دیگه، اعتقاد پیرزن به خانواده و روابط اجتماعی هست. تو این
سن و سال، شندر غاز حقوق بازنشستگی بابا بزرگ رو می گیره و علاوه بر این که به هیچ
یک از مهمونهای فراوونش تو تابستون اجازه نمی ده دو قرون تو خونه اون مواد خوراکی
بیارن، کادوی عروسی همه نوه نتیجه ها و عیدی بالنسبه درشت اونا رو هم هیچوقت
فراموش نمی کنه. هیچکدومشون رو. حتی بچه های من که تو تهرون هستن و شاید سالی یه بار اون رو
ببینن! (یادمه پسر برادرم وقتی حدودا 7 ساله بود، می گفت این ننه با این که خارجی
حرف می زنه (!) اما خیلی باحال عیدی می ده!)
ننه بیخ گوش ماست؛ اما انگار شازده کوچولویی هست که از یه ستاره ی خیلی دور
اومده. اون با زبونی دیگه حرف می زنه و یه چیزای دیگه ای براش مهمه. همه ی زاد و
رودش دوستش دارن ولی اغلب، کمتر می فهمنش.
خدایا! شکرت که ننه بی بی هست. مثل میخی که تو دیوار
ده کوبیده شده و کلی آدم با سلایق و علائق مختلف (و بسیاری وقتها مخالف)، نخ شون به
این میخ بسته است و ازش آویزونن و یه جورایی بالاجبار، کنار هم جمع می شن و به خاطر ننه هم که شده، هم دیگه رو - حداقل در ظاهر - تحمل می
کنن.
خدایا ننه رو برای ما
نگهدار. خدایا دردهای اون رو کم و تاب و توانش رو زیاد کن. خدایا این گردوی کهنسال
رو برای باغ آفت دیده ما، نگهدار. این مجمع خوبی و لطف که میان ماست. هر چند فاصله
ی بسیاری از فرهنگ بی فرهنگی امروز داره و کلامش برای خیلی هامون
غریبه؛ هر چند به این لحاظ از ما خیلی دوره؛ اما میون دل ما، تو اون نقطه ای که میگن سر منشا عشق و دوستی و علاقه هست، تو نزدیکترین نقطه به ما، خونه کرده. خیلی نزدیک!
خدایا! این دور همیشه نزدیک رو برای ما نگهدار! آمین!