امروز مطلبی رو خوندم که باعث شد دوباره دست به قلم بشم و آخرین نوشته در مورد نقش دروغ در جامعه ی استبداد زده رو بنویسم.
این بار نوشتم جامعه ی استبداد زده نه حکومت خودکامه. آره! به نظرم جامعه هم باید ظرفیت مناسبی برای پذیرش دروغ داشته باشه تا دروغ های سیستمی رو بدون درد و خونریزی (!) در خودش جا بده.
و اما اونچه که خوندم:
استاد عزیزی از دانشگاه تربیت مدرس، دانشکده ی پلیمر، دو مقاله ی علمی منتشر کردن:
Total spectral assignments and 2D NMR study of PVAc-b-PMA and PVAc-b-PMMA block copolymers
Mahdi Moeud Ajjalallah and Mohammad Reza Rostami Daronkola
Microstructure of poly(vinyl acetate)-block-poly(methyl acrylate-co-methyl methacrylate) block terpolymers. 2D NMR and thermal study
این رو چه جوری تفسیرش کنیم؟ یعنی آقای دکتر، واقعا با همکاری امام عصر (عج) این پژوهشها رو انجام دادن؟ یا تاییدات اون حضرت پشت آقای دکتر بوده؟ یا این مقالات به دکتر عزیز، الهام شده؟... نکنه منظور دکتر این بوده که تحقیق و پژوهش تو این مملکت غیر ممکنه موفق بشه مگر اینکه شخص ولی عصر راسا در اون حضور داشته باشن؟!
واقعا باید این مطلب رو چه جوری تفسیرش کرد؟
به نظرم، زمانی که چفت و بستهای جامعه در می ره و مردم، توده وار و گله ای زندگی می کنند؛ طبیعتا انتظار فکر کردن از اونا، توقع زیادیه. وقتی به جای بررسی عقلی، دائما و دائما احتجاجات نقلی (!) به کار برده می شه (لطفا به گیرنده هاتون دست نزنین! مجبور شدم از این اصطلاح قلمبه، سلمبه استفاده کنم. می فهمین؟ مجبور!) اونوقت نتیجه ی مستقیم ماجرا همین می شه که شده. این مثال خونگیش:
«خانوم جلسه ای می گفت: زمانی که خداوند، حضرت آدم رو به خاطر اشتباهش از بهشت بیرون می کرد؛ می خواست صاف بندازدش جهنم! اونوقت حضرت آدم خدا رو به پنج تن قسم داد که خدا هم بهش تخفیف داد!...»
تو این بلبشو، کافیه هر کی هر چی می خواد بگه رو یه جوری وصلش کنه به کسی که در نظر عموم دارای شان و مرتبتی هست. با این حساب که «مردم که فکر نمی کنن! بگی فلانی گفت، همه دربست قبول می کنن.»
یکی از عوارض این نافهمی جمعی، رواج خرافات هست. ذهنیاتی که جای عینیات رو می گیره و عقل و منطق عوام الناس رو به حداقل می رسونه. زن و شوهری که دعواشون می شه یا یکی براشون جادو جمبل کرده و یا چشمشون زدن! (اصولا تقصیر اونا نیست که دعوا کردن؛ مقصر بقیه ان!) سفره ی آدما روز به روز کوچیک تر می شه و فقرشون بزرگتر. تفسیر می کنن که اینا از عوارض ناشکری و دور ریختن نون و کاهلی در نماز هست! اتوبوس درب و داغونی که راننده اش داره به سختی خماری می کشه، تو جاده ی مزخرفی که پیچاش به هر استانداردی دهن کجی می کنه، چپ می کنه و چندین و چند نفر کشته و زخمی می شن. «ای خدا! چه غلطی کردم! دیشب که کابوس دیدم گفتم یه 200 تومن صدقه می ذارم کنار، یادم رفت! حالا چه خاکی به سرم کنم؟»
اما عارضه ی مهمتر و جدی تر فکر نکردن، جای دیگه است. هیتلر برای یه دست کردن توده ی زیر دستش، یه شعار آرمانی درست کرد که:«نژاد آریایی، برترین نژاد است و حق سروری بر عالم را دارد» این یه دروغ بزرگ و صد البته «شیرین برای آلمانی تبارها» بود. دروغی که موتور محرک برای این مشت گل ورز داده شده بود تا اونا رو هر جور که می خوای و هر جا که می خوای ببری. البته باید نقطه مقابلش رو هم دید! دروغ اول که جا افتاد و سروری بر عالم شد هدف(!)، باید یه چیزی هم این هدف رو تهدید بکنه یا نه؟ دشمن!!! «یهودیها نجس ان. از بدبختی ما تغذیه می کنن و فقط و فقط به فکر منافع خودشونن. برای اونا، آلمان بزرگ هیچ اهمیتی نداره و هر وقت دستشون برسه ما رو به دشمنان می فروشن! پس باید نسلشون رو برانداخت!»
حالا جماعت، دارای آرمان و دشمن مشترک شدن. به همین راحتی!
بلایی که سر آلمانها اومد، نتیجه ی مستقیم راضی شدن اونها به جهل هست. نمی گم همه ی آلمانیها این دروغها رو نفهمیدن. اصلا! اما اونایی که فهمیدن تودلشون گفتن که دروغ تا همیشه نمی مونه و با این «تفسیر نقلی» به حکومت دروغ رضایت دادن...
تو یکی از ترانه های سیاوش قمیشی شنیدم که می گفت: «سکوتم از رضایت نیست؛ دلم اهل شکایت نیست» شاید به جای سکوت کردن و بعدش توجیه سکوت، بشه حرف زد. دیالوگ! راه حل خوبی برای خیلی از مسایل! دیالوگ!
گفتن از خوبیهای دماغ جادویی پینوکیوی عزیز، تمومی نداره. اما من زیاد حرف زدم. طولانی شد. شرمنده.