سخن تازه

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

اندر مصائب فقدان دماغ پینوکیو (آخر)

امروز مطلبی رو خوندم که باعث شد دوباره دست به قلم بشم و آخرین نوشته در مورد نقش دروغ در جامعه ی استبداد زده رو بنویسم.

این بار نوشتم جامعه ی استبداد زده نه حکومت خودکامه. آره! به نظرم جامعه هم باید ظرفیت مناسبی برای پذیرش دروغ داشته باشه تا دروغ های سیستمی رو بدون درد و خونریزی (!) در خودش جا بده.

و اما اونچه که خوندم:

 استاد عزیزی از دانشگاه تربیت مدرس، دانشکده ی پلیمر، دو مقاله ی علمی منتشر کردن:

Total spectral assignments and 2D NMR study of PVAc-b-PMA and PVAc-b-PMMA block copolymers

Mahdi Moeud Ajjalallah and Mohammad Reza Rostami Daronkola

Microstructure of poly(vinyl acetate)-block-poly(methyl acrylate-co-methyl methacrylate) block terpolymers. 2D NMR and thermal study

Mahdi Moeud Ajjalallah and Mohammad Reza Rostami Daronkola

این رو چه جوری تفسیرش کنیم؟ یعنی آقای دکتر، واقعا با همکاری امام عصر (عج) این پژوهشها رو انجام دادن؟ یا تاییدات اون حضرت پشت آقای دکتر بوده؟ یا این مقالات به دکتر عزیز، الهام شده؟... نکنه منظور دکتر این بوده که تحقیق و پژوهش تو این مملکت غیر ممکنه موفق بشه مگر اینکه شخص ولی عصر راسا در اون حضور داشته باشن؟!

واقعا باید این مطلب رو چه جوری تفسیرش کرد؟

به نظرم، زمانی که چفت و بستهای جامعه در می ره و مردم، توده وار و گله ای زندگی می کنند؛ طبیعتا انتظار فکر کردن از اونا، توقع زیادیه. وقتی به جای بررسی عقلی، دائما و دائما احتجاجات نقلی (!) به کار برده می شه (لطفا به گیرنده هاتون دست نزنین! مجبور شدم از این اصطلاح قلمبه، سلمبه استفاده کنم. می فهمین؟ مجبور!) اونوقت نتیجه ی مستقیم ماجرا همین می شه که شده. این مثال خونگیش:

«خانوم جلسه ای می گفت: زمانی که خداوند، حضرت آدم رو به خاطر اشتباهش از بهشت بیرون می کرد؛ می خواست صاف بندازدش جهنم! اونوقت حضرت آدم خدا رو به پنج تن قسم داد که خدا هم بهش تخفیف داد!...»

تو این بلبشو، کافیه هر کی هر چی می خواد بگه رو یه جوری وصلش کنه به کسی که در نظر عموم دارای شان و مرتبتی هست. با این حساب که «مردم که فکر نمی کنن! بگی فلانی گفت، همه دربست قبول می کنن.»

یکی از عوارض این نافهمی  جمعی، رواج خرافات هست. ذهنیاتی که جای عینیات رو می گیره و عقل و منطق عوام الناس رو به حداقل می رسونه. زن و شوهری که دعواشون می شه یا یکی براشون جادو جمبل کرده و یا چشمشون زدن! (اصولا تقصیر اونا نیست که دعوا کردن؛ مقصر بقیه ان!) سفره ی آدما روز به روز کوچیک تر می شه و فقرشون بزرگتر. تفسیر می کنن که اینا از عوارض ناشکری و دور ریختن نون و کاهلی در نماز هست! اتوبوس درب و داغونی که راننده اش داره به سختی خماری می کشه، تو جاده ی مزخرفی که پیچاش به هر استانداردی دهن کجی می کنه، چپ می کنه و چندین و چند نفر کشته و زخمی می شن. «ای خدا! چه غلطی کردم! دیشب که کابوس دیدم گفتم یه 200 تومن صدقه می ذارم کنار، یادم رفت! حالا چه خاکی به سرم کنم؟»

اما عارضه ی مهمتر و جدی تر فکر نکردن، جای دیگه است. هیتلر برای یه دست کردن توده ی زیر دستش، یه شعار آرمانی درست کرد که:«نژاد آریایی، برترین نژاد است و حق سروری بر عالم را دارد» این یه دروغ بزرگ و صد البته «شیرین برای آلمانی تبارها» بود. دروغی که موتور محرک برای این مشت گل ورز داده شده بود تا اونا رو هر جور که می خوای و هر جا که می خوای ببری. البته باید نقطه مقابلش رو هم دید! دروغ اول که جا افتاد و سروری بر عالم شد هدف(!)، باید یه چیزی هم این هدف رو تهدید بکنه یا نه؟ دشمن!!! «یهودیها نجس ان. از بدبختی ما تغذیه می کنن و فقط و فقط به فکر منافع خودشونن. برای اونا، آلمان بزرگ هیچ اهمیتی نداره و هر وقت دستشون برسه ما رو به دشمنان می فروشن! پس باید نسلشون رو برانداخت!»

حالا جماعت، دارای آرمان و  دشمن مشترک شدن. به همین راحتی!

بلایی که سر آلمانها اومد، نتیجه ی مستقیم راضی شدن اونها به جهل هست. نمی گم همه ی آلمانیها این دروغها رو نفهمیدن. اصلا! اما اونایی که فهمیدن تودلشون گفتن که دروغ تا همیشه نمی مونه و با این «تفسیر نقلی» به حکومت دروغ  رضایت دادن...

تو یکی از ترانه های سیاوش قمیشی شنیدم که می گفت: «سکوتم از رضایت نیست؛ دلم اهل شکایت نیست» شاید به جای سکوت کردن و بعدش توجیه سکوت، بشه حرف زد. دیالوگ! راه حل خوبی برای خیلی از مسایل! دیالوگ!

گفتن از خوبیهای دماغ جادویی پینوکیوی عزیز، تمومی نداره. اما من زیاد حرف زدم. طولانی شد. شرمنده.

چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 12:12
مهدی

داخل پرانتز

موضوع قبلی کمی طولانی شد. یه پرانتز وسطش داشته باشیم بد نیست. مدتی پیش برای چندمین بار فیلم Crouching Tiger Hidden Dragon که با نام ببر غران، اژدهای پنهان دوبله شده دیدم. حال مبسوطی بود بعد این همه دلمردگی. خصوصا قطعه موسیقی آخر فیلم، روی تیتراژ، بسیار دلرباست. یه چرخی تو اینترنت زدم و شعرش رو پیدا کردم. شرمنده از ترجمه ی دست و پاشکسته:


عشقی پیش از ازل 

اگر آسمان به رویم باز شود، 

و کوه ها ناپدید؛

اگر دریاها خشک و غبار شوند،

و خورشید در حجاب؛

باز راهم را خواهم یافت ، 

با درخششی که می بینم در چشمان تو .

جهانی که می شناسم ناپدید خواهد شد اما تو باقی خواهی ماند. 


آنگونه که زمین در بهبود پیاپی است؛

و این چرخه از نو می آغازد؛

ما می مانیم؛ همیشه،

در عشقی که پیش از ازل  به اشتراک گزارده ایم.


و چون سال های بسیار بر حافظه ی من بگذرد، 

هنوز، بَلَد راه خویشم؛

مسیری که به کنار تو منتهی ست. 

ستاره شمالی شاید فرومیرد

اما درخششی که در چشمان تو می بینم 

تا همیشه، روشن است

نوری که درخشش از عشق پیش از ازلی ما دارد 


آن زمان که جنگل، یشم می شود 

و داستانی که ساخته ایم در دور دست ها می آمیزد؛

نوری باقی خواهد ماند.

و آن هنگام که پوشش زمینی ما می ریزد،

و زندگی واقعی ما می آغازد، 

آنجا خواهیم بود ، بی هیچ سرافکندگی

تنها عشق ماست که پیش از ازل ساخته شده است. 


این هم چند تا لینک مرتبط:

YouTube - coco lee-a love before time

COCO LEE - A LOVE BEFORE TIME LYRICS

Crouching Tiger, Hidden Dragon - Wikipedia, the free encyclopedia

Crouching Tiger, Hidden Dragon (2000) - IMDb

یکشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 19:40
مهدی

اندر مصائب فقدان دماغ پینوکیو (3)


اگر همه این دماغ قشنگ سنسوردار رو داشتن چی می شد؟! ها؟ چی می شد؟ با شمام فرشته مهربون ...


گفتیم که وقتی یه حکومتی این دماغ خوشگله رو نداشت و عزمش رو هم جزم کرده بود که سوار گرده ی خلق ا... بشه و بتازونه، یعنی وقتی حکومت خودکامه شکل گرفت؛ اونوقت برای دوام و بقای اساس سلطنتش چندین و چند کار می کنه که یکیش نابود کردن تحزب و جلوگیری از شکل گیری سازمانهای اجتماعی فعاله.

و اما دومیش ...

تو کتابی که در مورد آگاهی می خوندم ، در مورد بیمارانی که اسکیزوفرنی دارن یه توضیح جالب نوشته بود. ادعای کتاب این بود که بسیاری از اونها توهمات شنوایی دارن که درون مغزشون تولید می شه و بی وقفه و بدون ترحم، دایما تکرار می شه. حالا شما بگین، مگه می شه جلوی این سیل ویرانگر ایستادگی کرد. اینجاست که تنها راه حل  بیمار، عمل به فرامین اون نجواست...

به نظر من دومین حربه ی امپراطوری دروغ، استفاده از بوقهای بزرگه.

رسانه های دیداری و شنیداری و نوشتاری که دائما یه چیز رو به خورد مردم می دن. حالا بسته به شرایط و امکاناتشون، سبدی از این بوقها انتخاب می شه: 10 کانال تلویزیونی، 15 تا ایستگاه رادیویی، 20 تا روزنامه، 30 تا خبرگزاری، 40 تا هفته نامه و 400 تا بیلبورد و استند خیابونی و 4000 تا سمینار و همایش و نمایش و ... که همشون یه چیز رو علی الدوام تکرار می کنن. اونقدر که این گفته ها تبدیل به نجواهای درونی آدما بشه. اونقدر که آدما در خفا و خلوت هم بترسن که حتی لحظه ای به درستی این گفته ها، شک کنن.

تو این مرحله، حکومت چند حرکت انجام می ده: (چیزی که به ذهن من می رسه)

اول اینکه روزنامه های خودی، هر روز یه ژستی می گیرن و با هم تقسیم وظایف می کنن: یکی می شه اوپوزیسیون، اون یکی پاچه خار، یکی دیگه طرفدار حقوق مدنی، یکی مثلا تو فکر معضلات شهری و ... همه ی اینها خودین. بدون استثنا. اما تو نمایش دموکراسی، هر کدومشون یه نقشی بهشون محول شده. یکی حیدری، یکی نعمتی. یکی بالا برره، یکی پایین برره. همه تو یه نمایش و در خدمت یه سناریو هستن. و صد البته همه و همه و همه، روی ارکان حکومت خودکامه با شعارهای یکسان، تاکید می کنن. این همون بوق بزرگی که گفتم. نجوای تکرار شونده ی مسخ کننده.

کاربرد دیگه ی این بوق، تولید ایمان در مخاطب هست. چه جوری؟ می خوای مخاطبت رو در مورد موضوع فلان، متقاعد کنی. موضوعی که شاید حتی مساله ی اون بابا نبوده باشه. خب! اول موضوع رو با چند تا روایت و داستان تو بوق می کنی. بعد می ذاری حاشیه ها دورش شکل بگیرن. تو هم با فوت های مناسب و بجا نم نمک به آتیش ماجرا جون می دی. حالا قضیه مساله ی همه ی مخاطبان شده و دسته بندی بین اونها هم شکل گرفته. نوبت پرده ی بعدی نمایشه. طراحی یه صحنه که توش خلاف اون چیزی که تو می خوای گفته بشه و شکل بگیره. البته خلافی که بسته به موضوع کمی تا قسمتی ضعیف طراحی شده. یعنی یه جور مچ گیری ناقص از حکومت. و نهایتا پرده ی آخر. حکومت دست آخر رو رو می کنه و دروغ مخالفان (البته مخالفان صوری) رو برملا می کنه و همه ایمان می ارن که اگه حکومت بگه ماست سیاهه، حتما همینطوره!

در مورد رسانه های مخالف هم که خب، اونها قطعا باید خفه بشن. البته با حفظ ژست دموکراتیک! چه جوری؟ یه روزنامه منتقد رو می بندن، به جاش 10 تا روزنامه خودی رو اجازه نشر می دن. آمار مطبوعات بالاتر نرفته که رفته. اونی که باید خفه می شده هم شده!

هی، هی ، هی ... هی فرشته ی مهربون! آخه چی می شد اگه این سنسور رو برای دماغ همه کار می ذاشتی...

(این داستان ادامه دارد!)


راستی! بهنام عزیزم نوشته بود: "فکر کنم آن سوی دروغ، و عوام فریبی، فرهنگی است که دروغ را باور میکند"

من هم فکر می کنم همینطوره. در مورد شاخصه های این فرهنگ هم بعدا با هم صحبت می کنیم. البته اگه فرصتش باشه تو ادامه ی بررسی همین رفیق شفیقمون. (پینوکیو رو عرض کردم بهنام جان! مخلص شما هم هستیم!!)

شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 19:38
مهدی

اندر مصائب فقدان دماغ پینوکیو (2)

... گفتیم که حکومتهای خودکامه تلاش می کنن جامعه رو به شکل توده ای انعطاف پذیر در بیارن تا هر موقع هر شکلی که خواستن به اون بدن. قاعده ی بازی اونها هم بر دورغ استوار هست.

خب! سوال: اونها چطور عکس العمل جامعه رو در مقابل دروغهاشون بی اثر می کنن؟

اولین جوابی که به نظر من می رسه اینه: اگه قرار باشه افراد جامعه، یک به یک یا چندتایی نسبت به این شرایط و دروغها واکنش نشون بدن، حکومت مشکل حادی نداره و با بگیر و ببند و ایجاد فضای تهمت و تخریب، اون آدمها یا جایگاه اجتماعیشون رو به سادگی در هم می شکنه و خلاص. اما اگه احزاب و نهادهای اجتماعی جوندار و قرص و محکم اعتراض بکنن چی؟

به نظر من، حکومتهای خودکامه، اصولا اجازه شکل گیری و رشد یه همچین احزاب و نهادهایی رو نمی دن. مثلا شعار کلی اونها اینه که «مردم آگاه باشین که احزاب و جناح ها همه دنبال منافع خودشون هستند. اینا دنبال باندبازین و به چیزی که فکر نمی کنن مشکلات شما فقیر بیچاره هاس.» یا گاه و بیگاه به هر مناسبتی یه مشت و لگد و فحش و فضیحتی بار احزاب می کنن.

بعضیهاشون هم خودشون یه حزب راه میندازن و تشویق می کنن که مملکت تک حزبی بشه؛ یه چیزی تو مایه های حزب رستاخیز تو مملکت خودمون زمان شاه. این حزب در حقیقت حافظ منافع حکومت در جامعه س.

یه راه دیگه اش تولید دم به دقیقه ی حزب هست. حسن و حسین و تقی و نقی، میشن یه حزب. حزب بعدی همین ادما بجز مثلا نقی هست که جاشو داده به اصغر. حالا شونصدتا حزب کوچولوی فزرتی داریم که صد البته کمک شایانی به بهم ریختن و غبارالود کردن فضا می کنند و به طور قطع، دولت از تهمت خفه کردن احزاب یا تک حزبی بودن رهایی پیدا می کنه!

در هر صورت، حکومت خودکامه جلوی شکل گرفتن هر حزب قوی مردمی رو می گیره و صد البته تلاش می کنه تا به هر شیوه ای که شده تمام حرکات مفید چند تا  حزب باقیمونده رو هم به لجن بکشه.

این هم یه شاهد. بخشی از منشور گسترده ترین سازمان انقلابی در تحولات اخیر مصر، یعنی جنبش ششم آپریل که در صفحه فیس بوکشون گذاشتن: «ما جوانان مصری وابسته به هیچ گروه و حزب و طبقه‌ی خاصی نیستیم و حتی سابقه‌ی فعالیت سیاسی نیز نداریم و به انگیزه‌ی قیام ششم آپریل، این امید در ما زنده شده است تا برای رفع مشکلاتی که گریبان ملت ما را گرفته است گرد هم آییم.»*

برای این طفلکیا، وابستگی به هر حزبی، معنی سرسپردگی داره و فعالیت سیاسی هم مترادف با کثافتکاری. طبیعتا نتیجه این باور، می شه حکومت سادات و مبارک. و البته برعکسش هم صادقه: سادات و مبارک برای ایجاد چنین حکومتی، نیازمند بسط چنین افکاری در جامعه هستند.

این یکی از روشهای حکومت توتالیتر! تو نوشته بعدی در مورد روشهای دیگه ای که به ذهنم می رسه می نویسم.

 

یه تشکر قلمبه هم بدهکارم به آروین و مهران. نظراتشون همیشه برام سودمند بوده و از خوندنش حال کردم. خصوصا نظراتشون در مورد قسمت اول این نوشته. مخلصیم دربست!

*  www.facebook.com/group.php?gid=38588398289
پنجشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 13:24
مهدی

اندر مصائب فقدان دماغ پینوکیو (1)

حدود 130 سال پیشتر، کارلو کلودی، «پینوکیو» رو خلق کرد. یکی از ویژگیهای اصلی این شخصیت، دماغش بود که انگار توش دروغ سنج نصب کرده بودند. فکر که می کنم می بینم داشتن یه همچو دماغی چه دردسر بزرگیه. اصلا آخر مصیبته. حسابشو بکن، الان هر جور بخوام حرف می زنم، هر چی دلم بخواد می گم، حالا یا طرف   می فهمه خالی بستم یا نه. اگه نفهمید که فبها؛ اگه فهمید هم خب قضیه رو یه جوری ماسمالی می کنم که «می خواستم امتحانت کنم» یا «حالا ما گفتیم، شنونده باید عاقل باشه!» یا حتی «به جون عزیزت منم همینطوری شنیدم. راست و دروغش پای گویندش». البته این مشکلات و دردسرهای دروغگویی که ذکرش رفت واسه ما آدم معمولیاست، وگرنه....

بیاین یه کم به این موضوع ور بریم.

 تو دنیا بودن و هستن حکومتهایی که فِرّ و فِرّ دورغ می گن  و مردم «و به حساب اونا موالی (بردگان)» هم عمده ی این دورغا رو یا باور می کنن. (شایدم موضوع براشون بی اهمیت شده و سنسوراشونو از دست دادن.) به نظر من، دروغگویی و دروغ محوری، یکی از شاخصه های اصلی ساختارهای حکومتهایی هست که بهشون اصطلاحا «توتالیتر» یا به زبون خودمون «خودکامه» میگن.

سوال کنین: «حکومتهای خودکامه بر پایه ی دروغ استوارند». دلیلم چیه؟

همه ی حکومتها، همراهی مردم رو نیاز دارن. حالا یا مردمی شاد و قوی که حکومتشون رو دوست دارن یا برده هایی که اوامر حکومت رو اجرا می کنن. خب، خودکامه ها که علی الاصول اقبال مردمی ندارن و مورد اول براشون منتفی هست بنابراین باید مردم رو یه جوری تو قید و بند بذارن. این اسارت در ابعاد مختلف انجام می شه. مثلا اسارت اقتصادی (این که مردم همه سفیل و سرگردون برای گذروندن یومیه شون کاسه ی چکنم چکنم دست بگیرن). یا اسارت اجتماعی (از این ور برید، اونور نرید! اینکار رو بکنید، اونکار رو نکنید و ...) یا اسارت در چارچوب مرزها (مثل شرایط فعلی کره شمالی) اما مهمترین این اسارتها، اسارت فکریه. عوام باید اونجوری که حکومت می خواد فکر کنه و بالنتیجه به صورت خودجوش، اونجوری بشه که حکومت می خواد. خب. چه جوری میشه این بلا رو سر مردم آورد. به نظر من کارآمدترین روش، دروغ گفتن و اطلاعات درست و غلط رو درهم به خورد مردم دادن هست؛ جوری که جماعت گیج و حیرون بشن و در نهایت بشه قوه ی تمیز، تشخیص و تحلیل اونها رو ازشون گرفت. حالا اینها توده ی بی شکلی هستن که حکومت هر جوری دلش بخواد اونها رو شکل می ده. به نظر من، این پایه و اساس رفتار حکومتای خودکامه در قبال مردمشون هست. مثال؟ رایش سوم خوبه؟ بعضیا میگن یه کمی قدیمی شده اما خداییش بهترین مثاله. اونایی که مثال جدیدتر میخوان یه نگاه بندازن به اردوگاه اشرف و آخرین اخباری که ازش بیرون اومده.  

و اما این ماجرا تبعاتی داره. یعنی این ساختار که روی دروغ بنا شده، برای موندگاریش یه کارهایی باید انجام بده. حالا چه کارهایی بماند برای نوشته های بعدی ...

 

راستی یه پیشنهاد. متن نمایشنامه کوتاهی که خوندنش چند ساعتی بیشتر وقت نمیگیره اما تاثیرش مدتها باقی می مونه: «چهار صندوق» نوشته استاد بهرام بیضایی

چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 13:44
مهدی

بارون

پرنورترین ستاره ی آسمون، «زهره» است. ستاره ای که راهنما و امید خیلی از مسافرا توی دل شبهای تار بوده. ستاره ای که حتی دم دمای صبح هم هلالش کنار خورشید دیده می شه. برای همین هم بعضیا بهش میگن: «ستاره صبحگاهی». اما یه وقتایی فکر می کنیم که زهره گم شده و راه رو دیگه نمی شه تشخیص داد...

روایت این قصه رو از زبون «زنده یاد احمد شاملو» براتون نقل می کنم. از اون روایتایی که هر وقت می خونی تازه است. تازه ی تازه...


بارون

بارون میاد جَرجَر

گم شده راه بندر

ساحل شب چه دوره

آبش سیا و شوره

                                       ای خدا کشتی بفرست

                                      آتیش بهشتی بفرست

                                      جادۀ کهکشون کو؟

                                      زهرۀ آسمون کو؟

                                                                         چراغ زهره سرده

                                                                         تو سیاهیا می گرده

                                                                         ای خدا روشنش کن

                                                                         فانوس راه منش کن

                                                                         گم شده راه بندر

                                                                         بارون میاد جَرجَر.

 

 

بارون میاد جَرجَر

رو گنبذ و رو منبر

لَکلَک پیر خسته

بالای منار نشسته.

                                       «لَکلَک ناز قندی

                                      یه چیزی بگم نخندی:

                                      تو این هوای تاریک

                                      دالونِ تنگِ باریک

                                      وقتی که می پریدی

                                       تو زهره رو ندیدی؟»

                                                                         « - عجب بلائی بچه!

                                                                         از کجا می آیی بچه؟

                                                                         نمی بینی خوابه جوجه م

                                                                         حالش خرابه جوجه م

                                                                         از بس که خورده غوره

                                                                         تب داره مثل کوره؟

 

                                                                         تو این بارون شَرشَر

                                                                         هوا سیا، زمین تر -

                                                                         تو ابر پاره پاره

                                                                         زهره چیکار داره؟

                                                                         زهره خانم خوابیده

                                                                          هیچکی اونو ندیده...»

بارون میاد جَرجَر

رو پشتِ بونِ هاجر

هاجر عروسی داره

تاج خروسی داره.

                                       « - هاجَرَکِ نازِ قندی

                                      یه چیزی بگم نخندی:

                                      وقتی حنا میذاشتی

                                      ابرواتو ورمی داشتی

                                      زلفاتو وا می کردی

                                      خالتو سیا می کردی،

                                      زهره نیومد تماشا؟

                                      نکن اگه دیدی حاشا ...»

                                                                          « - حوصله داری بچه؟

                                                                         مگه تو بیکاری بچه؟

                                                                         دومادو الان میارن

                                                                         پرده رو ورمیدارن

                                                                         دسمو میدن به دستش

                                                                         باید درارو بستش،

                                                                         نمی بینی کار دارم من؟

                                                                         دلِ بی قرار دارم من؟

                                                                         تو این هوای گریون

                                                                         شُرشُر لوس بارون

                                                                         که شب سحر نمیشه

                                                                         زهره بدر نمیشه ...»


 بارون میاد جَرجَر

روی خونه های بی در

چهارتا مرد بیدار

نشسته کُنج دیفار

دیفار کنده کاری

نه فرش و نه بخاری.

                                       « - مردا، سلام علیکم!

                                      زهره خانم شده گم

                                      نه لَکلَک اونو دیده

                                      نه هاجَرِ وَرپریده،

                                      اگه دیگه برنگرده

                                      اُوهو، اُوهو، چه درده!

                                      بارونِ ریشه ریشه

                                      شب دیگه صُب نمیشه!»

                                                                         « - بچۀ خسته مونده !

                                                                         چیزی به صُب نمونده.

 

                                                                         غصه نخور دیوونه

                                                                         کی دیده که شب بمونه؟

 

                                                                         زهرۀ تابون اینجاس

                                                                         تو گرهِ مشتِ مرداس،

                                                                         وقتی که مردا پاشَن

                                                                         ابرا زِ هم می پاشن

 

                                                                         خروسِ سحر می خونه

                                                                         خورشید خانوم می دونه

                                                                         که وقتِ شب گذشته

                                                                         موقع کار و گشته.

                                                                         خورشید بالا بالا

                                                                         گوشش به زنگه حالا ...»

 

بارون میاد جَرجَر

رو گُنبذ و رو منبر

رو پشت بونِ هاجر

روی خونه های بی در  ...

ساحلِ شب چه دوره

آبش سیا و شوره

جادۀ کهکشون کو

زهرۀ آسمون کو؟

خروسک قندی قندی!

چرا نوکتو می بندی؟

آفتابو روشنش کن

فانوسِ راهِ منش کن

گم شده راهِ بندر

بارون میاد جَرجَر ...

یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ | 19:45
مهدی
  • صفحه اصلی
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
آرشیو وب
  • دی ۱۳۹۸
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • خرداد ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • آبان ۱۳۹۱
  • مهر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • آبان ۱۳۹۰
  • مهر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • مرداد ۱۳۹۰
  • تیر ۱۳۹۰
  • خرداد ۱۳۹۰
  • اردیبهشت ۱۳۹۰
  • فروردین ۱۳۹۰
  • اسفند ۱۳۸۹
  • بهمن ۱۳۸۹

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای سخن تازه محفوظ است .